شیرخوارگان ۴۵ کشور برای «نوه رهبر شهید» گردهم می‌آیند اجرای یک برنامه ویژه بیش از ۱۵۰۰ نفر از زنان سرپرست خانوار در خراسان رضوی| پیشگیری از معلولیت‌ها به یک جریان فراگیر سلامت‌محور تبدیل شده است نجات جان مادر ۲۸ ساله باردار و فرزندش در تهران چرا در خانه خودتان هم غمگین هستید؟ | یک پژوهشگر از راز چیدمان خانه پرده برداشت اصلاح جهش‌های بیماری‌زا در جنین‌ها با انجام یک پژوهش مهم خانه داری| کدام گل‌های فصلی رشد تهاجمی دارند؟ پایان بسیاری از ازدواج‌ها با پدیده «فرسودگی زناشویی» | چگونه خود را ارزیابی کنیم؟ زنان؛ پیشرانان اصلی اقتصاد خلاق در ایران هستند چرا خواب در بارداری بسیار مهم است؟ درباره علل ریزش موی بانوان پس از بارداری چه می‌دانید؟ پنجره جمعیتی قزوین در حال بسته شدن| نرخ باروری به کمتر از ۱.۲۴ رسیده است بررسی نقش بانوان نخبه در تبیین بیعت با ولایت در جهان| نقش‌های جدیدی برای زنان در عصر حاضر تعریف می‌شود مدیریت استرس، کلیدی‌ترین عوامل موثر در بهبود دوران بارداری و شیردهی مادران کاپ آسیا| شکست زنان والیبال ایران مقابل اندونزی در نخستین گام رقم خورد بازخوانی هجرت حضرت بی بی حکیمه (س) به ایران | زن در منطق اهل‌بیت (ع)، کنشگر تمدنی است ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید محمد دوستکام جای خالی بانوی هندبالیست مشهدی در  اردوی تیم ملی| وضعیت اعزام به مسابقات مشخص شد؟ پخت و توزیع نان نذری توسط بانوی عرب خوزستانی در عید غدیر| خدمتی در عید ولایت که ۱۲ ساله شد استفاده از روش‌های طبخ مناسب، راهکاری مهم برای پیشگیری از اضافه وزن| اختلالات قاعدگی از عوارض چاقی است پایان دومین مرحله رقابت انتخابی درون‌اردویی تیم ملی ووشو زنان| لیست اسامی به اردوی بعدی اعلام شد
سرخط خبرها
سه نسل از زنان یک خانواده پای یک چرخ خیاطی | پرچم‌هایی که با صلوات دوخته شدند

سه نسل از زنان یک خانواده پای یک چرخ خیاطی | پرچم‌هایی که با صلوات دوخته شدند

  • کد خبر: ۴۱۹۶۱۸
  • ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۱
عطیه حسینی، مادر ۵ فرزند، پس از شهادت رهبر انقلاب چرخ خیاطی را به خانه آورد. مادرش زینت که طلاهایش را برای غزه داده بود و دختر ۱۴ ساله‌اش فاطمه که خیاطی بلد نبود، پای کار آمدند. آنها ۸۰ پرچم بزرگ ایران را در دو روز دوختند؛ هر سه نسل، یک دل و یک پرچم.

نجمه موسوی‌زاده| شهربانو، چرخ خیاطی را روی میز کوچکی قرار داده است تا مسلط‌تر کار کند. با دقت زیاد پارچه‌های سبز و سفید و قرمز را به هم می‌دوزد. وقتی پرچم سه‌رنگ کشورمان زیر دستش قرار می‌گیرد، زیر لب صلوات می‌فرستد. چون اعتقاد دارد این پرچم مقدس است و حرمت دارد. گاهی جایش را به مادرش می‌دهد تا او هم در این مسئولیت اجتماعی مشارکت کند.

کمی آن‌طرف‌تر، فاطمه در بین هیاهوی بازی خواهر و برادر کوچک‌ترش، با دقت پارچه‌ها را برش می‌زند. آن‌قدر وسواس به خرج می‌دهد تا پارچه در یک خط و تمیز برش بخورد.

اینجا منزل پدری عطیه حسینی است؛ بانوی ساکن محله شهیدبهشتی که در همسایگی خانه پدرش زندگی می‌کند. او پس از شنیدن خبر شهادت قائد امت اسلامی، به شکل جهادی پای کار آمد تا با دوخت پرچم و بیرق عزا، دل‌بستگی به کشورش را نشان دهد.

او که زنی دهه‌شصتی است، در این مسیر تنها نیست و مادر و دخترش نیز همراهش هستند تا هرکدام به سهم خود قدمی در راه اعتقاداتشان بردارند؛ سه نسل در کنار یکدیگر ایستاده‌اند تا در راستای آرمان‌هایشان گام بردارند.

حضور در فعالیت‌های اجتماعی از کودکی

عطیه‌خانم در آستانه چهل‌سالگی قرار دارد. او صحبت‌هایش را از دوران کودکی‌اش شروع می‌کند؛ همان موقع که در مراسم روضه هفتگی خانه‌شان کمک‌دست مادرش بود: «پدر و مادرم آدم‌های بسیار معتقدی هستند. یادم است هر چهارشنبه در خانه‌مان مجلس روضه برپا بود. از طرفی، روز شهادت امام‌رضا (ع) پدرم خرج می‌داد و، چون مادرم اصالتا یزدی است، هیئتی از یزد را دعوت می‌کرد تا مهمان ما باشند.»

پیش از اینکه به سن تکلیف برسد، همراه مادرش به مسجد محله می‌رفت و در برنامه‌های مختلف حضور داشت. همین موضوع باعث شد وقتی در رشته حقوق دانشگاه قبول شد، عضو بسیج شود و با ایده‌های نو برنامه‌های مختلفی را برای دانشجویان بسیجی برگزار کند: «چند دوست خوب هم پیدا کردم. اکنون سابقه دوستی ما نزدیک بیست‌سال است و هنوز هم برای هم‌فکری برگزاری برنامه‌های فرهنگی دور هم جمع می‌شویم.»

گوش به فرمان رهبر شهید

عطیه‌خانم سال‌های زیادی است که به مسجد حضرت‌زینب (س) می‌رود و عضو پایگاه بسیج است. او مادر پنج فرزند است. با وجود این، هیچ‌وقت دست از فعالیت‌های فرهنگی و حضور در اجتماع برنداشته است: «دختر بزرگم، فاطمه، چهارده‌سال دارد و دو پسرم، امیرحسین و علی، دوازده و ده‌ساله هستند. چند سال پیش که رهبر شهید انقلاب به فرزندآوری توصیه کردند، من و همسرم تصمیم گرفتیم دوباره بچه‌دار شویم.»

محمدحسن متولد آذر ۱۴۰۱ است و عاطفه در اردیبهشت ۱۴۰۳ به دنیا آمد و این‌گونه خانواده آنها هفت‌نفره شد. عطیه‌خانم می‌گوید: برخی اطرافیان می‌گفتند داشتن بچه زیاد سخت است و هزینه دارد، ولی ما از پاقدم محمدحسن توانستیم خانه‌دار شویم و زمانی که عاطفه را باردار بودم، خانه‌مان را عوض و بهتر کردیم.

عطیه‌خانم و همسرش دل در گرو رهبر شهید انقلاب داشته‌اند و همواره در زندگی‌شان تلاش کرده‌اند به رهنمود‌های ایشان عمل کنند. او از روزی می‌گوید که خبر شهادت قائد امت اسلامی را شنیده است: «موقع سحر بود که همسرم تلویزیون را روشن کرد و خبر را شنیدیم. همان‌جا لباس پوشیدیم و به حرم امام‌رضا (ع) رفتیم. مادر و پدرم و بچه‌هایم هم همراه ما بودند. وقتی جمعیت داخل صحن را دیدم که چطور اشک می‌ریزند و بر سر و صورت خود می‌زنند، با خودم گفتم نباید فقط به گریه‌کردن اکتفا کنیم.»

از طریق مسجد باخبر شد که قرار است شب در میدان شریعتی اجتماع مردمی در خون‌خواهی رهبر شهید برپا شود. او که همراه همسرش در اجتماع حضور داشت، فهمید که تعداد پرچم‌هایی که مردم به دست گرفته‌اند، کافی نیست. از طرفی متوجه شد قرار است در مسجد حضرت‌زینب (س) پرچم بدوزند.

۳ نسل در کنار هم

عطیه‌خانم می‌دانست که به‌خاطر بچه‌های کوچکش و رسیدگی به امور خانه نمی‌تواند در مسجد برای دوختن پرچم حاضر شود، ولی دلش آرام نمی‌گرفت. او می‌خواست در کنار وظایف مادری، کاری هم برای وظایف اجتماعی و دینی‌اش انجام دهد: «بخشی از پارچه‌هایی را که برای دوخت پرچم تهیه شده بود، به خانه آوردم تا در کنار بچه‌ها پرچم بدوزم. مادرم که در همسایگی ما زندگی می‌کند، تا متوجه این موضوع شد، به کمکم آمد.»

از طرفی، فاطمه، دختر بزرگ‌تر عطیه‌خانم که شور و شوق مادرش را می‌دید، با وجود اینکه هیچ سررشته‌ای از خیاطی نداشت، داوطلب کمک به مادر در برش و یادگیری شد تا کار دوختن پرچم‌ها زودتر پیش برود؛ و این‌گونه شد که سه نسل مختلف کنار هم قرار گرفتند.

آنها در ماه مبارک رمضان در مدت دو روز هشتاد پرچم بزرگ ایران و بیرق عزا دوختند و تحویل مسجد دادند: «فاطمه خیلی کمک‌دستم بود. هم در برش و دوخت پرچم کمک می‌کرد، هم خواهر و برادر کوچک‌ترش را سرگرم می‌کرد.»

عطیه‌خانم از اولین شب اجتماع مردمی تا این لحظه هر شب همراه خانواده‌اش در اجتماع حضور داشته و سعی کرده است فرزندانش را به گونه‌ای در برگزاری مراسم شریک کند: «چند شبی که به اجتماع رفتم، دیدم افراد زیادی نذورات خود را می‌آورند و توزیع می‌کنند. من هم یک شب ارده و خرما بردم. چند شب هم با کمک بچه‌ها پیراشکی درست کردیم و بردیم.»

تداعی راهپیمایی اربعین در جوار حرم امام مهربانی‌ها

سابقه او در پذیرایی از مردم در مناسبت‌های مختلف فقط در اجتماع مردمی خلاصه نمی‌شود. عطیه‌خانم پارسال شب‌های جمعه همراه همسرش در نزدیکی حرم امام‌رضا (ع) دیگ آش یا عدسی می‌گذاشت و از ۳۵۰ زائر و مجاور آقا پذیرایی می‌کرد: «این ایده پس از سفر به کربلای معلی در ذهن من و همسرم جرقه زد. وقتی دیدیم که چطور از زائران حرم امام‌حسین (ع) در مسیر پیاده‌روی اربعین پذیرایی می‌شود، با خودمان گفتیم سال‌هاست در کنار ولی‌نعمتمان زندگی می‌کنیم، اما چرا چنین کاری انجام نداده‌ایم؟»

او حبوبات آش را در خانه می‌پخت، پیازداغ و نعناداغش را هم درست می‌کرد، سپس وسایل را با اجاق گاز و قابلمه و ظروف یک‌بارمصرف به سمت حرم در نزدیکی مغازه پدرشوهرش می‌برد تا بتواند از گاز مغازه استفاده کند: «همین‌که قابلمه را روشن می‌کردم و مواد را داخلش می‌ریختم، افراد مختلفی می‌آمدند و آش را هم می‌زدند و صلوات می‌فرستادند.»

برخی زائران و مجاوران مبلغی کمک می‌کردند تا این حرکت عطیه‌خانم ادامه‌دار باشد: «تابستان و پاییز پارسال این کار را انجام دادیم، تا اینکه هوا کمی سرد شد و رفت‌وآمد سخت بود. سپس هم جنگ پیش آمد، ولی در نظر داریم باز هم تکرارش کنیم، چون حال‌وهوای بسیار خوبی داشت.»

دل در گرو اهل‌بیت (ع)

زینت زارع مادر عطیه است؛ زنی خوش‌رو و خوش‌برخورد که اصالتا یزدی است و ازدواجش باعث شد در هفده‌سالگی ساکن مشهد شود. یک‌سال پس از ازدواجش، با همسرش تصمیم گرفتند در روز شهادت امام‌رضا (ع) هیئتی را که از یزد به مشهد می‌آید، مهمان خود کرده و از آنها با ناهار یا شام پذیرایی کنند؛ رسمی که بیشتر از چهل‌سال است همچنان ادامه دارد.

او با ته‌لهجه زیبای یزدی‌اش توضیح می‌دهد: عشق به ائمه اطهار (ع) از همان جوانی در من و همسرم وجود داشت. همیشه دلمان می‌خواست در حد وسعمان یاد اهل‌بیت (ع) را زنده نگه داریم. به همین دلیل هم مراسم روضه خانگی به‌صورت هفتگی، دعای کمیل به‌شکل ماهانه و مراسم مولودی‌خوانی و... در خانه ما همیشه دایر بود.

خانه زینت‌خانم و دخترش، عطیه، چند کوچه با هم فاصله دارد. او وقتی متوجه می‌شود دخترش داوطلب شده است برای اجتماع مردمی پرچم بدوزد، از او می‌خواهد تا به خانه مادرش که بزرگ‌تر است، برود تا مادر هم بتواند به او کمک کند: «عطیه بچه کوچک دارد و باید حواسش به آنها هم باشد. دونفری زودتر می‌توانستیم کار را پیش ببریم.»

حضور در اجتماعات حتی برای چند دقیقه

او با وجود اینکه دچار پادرد و کمردرد است، با جان و دل پای چرخ خیاطی نشسته و پارچه‌های سه‌رنگ پرچم را به هم دوخته است: «چون دلم می‌خواست کاری برای کشورم انجام دهم، اذیت نشدم. گاهی از پای چرخ خیاطی بلند می‌شدم و بچه‌ها را سرگرم می‌کردم یا غذای افطار را درست می‌کردم، ولی همه حواسم بود تا زودتر پرچم‌ها آماده و تحویل داده شود.»

زینت‌خانم با همین پادردش شب‌ها به مسجد حضرت‌زینب (س) در نزدیکی خانه‌شان می‌رود تا در اجتماع مردمی شرکت کند: «گاهی پاهایم یاری نمی‌کند، ولی برای اینکه وظیفه‌ام را انجام داده باشم، چند دقیقه به جمعیتی که شب‌ها کمی بالاتر از خانه ما رد می‌شوند تا به اجتماع بروند، ملحق می‌شوم و شعار می‌دهم تا نقشم به‌عنوان ایرانی را ایفا کنم. گاهی هم همراه دختر و دامادم می‌روم و روی صندلی می‌نشینم و پرچم تکان می‌دهم.»

دلی به وسعت دریا

او دو سال پیش کاری کرد که نشان داد چقدر دل بزرگی دارد و بخشنده است. همان روز‌هایی که مردم غزه و لبنان یک‌ماهی بود زیر آتش بمباران بودند و رهبر شهید در فرمایش‌هایشان کمک به جبهه مقاومت را مطرح کردند، زینت‌خانم همه طلاهایش را برای کمک به مردم غزه اهدا کرد.

او یک سینه‌ریز، انگشتر، دستبند و شش النگو را با تأیید همسرش اهدا کرد: «وقتی از تلویزیون تصویر بچه‌های غزه را می‌دیدم، دلم آرام نمی‌گرفت. دستم به جایی بند نبود و نمی‌توانستم اسلحه به دست بگیرم و بجنگم، ولی می‌توانستم کمک مالی کنم. وقتی موضوع را با همسرم در میان گذاشتم، گفت این طلا‌ها مال خودت است؛ هر طور می‌خواهی تصمیم بگیر.»

زینت‌خانم شب قبل از اینکه به مسجد محله‌شان برود و طلاهایش را اهدا کند، به عروسی دعوت بود: «ماه بعد هم عروسی یکی از نزدیکانمان بود. اطرافیانم گفتند صبر کن تا عروسی او هم برگزار شود و بعد طلاهایت را هدیه کن، اما قبول نکردم. گفتم شاید همین‌طور عروسی در پیش داشته باشیم. الان هم با وجود اینکه قیمت طلا زیاد شده است، به‌هیچ‌عنوان از کاری که انجام دادم، پشیمان نیستم.»

عاشق آب و خاک کشورم هستم

فاطمه چهارده‌ساله است؛ دختری که بیشتر از سنش می‌فهمد و درک می‌کند. عطیه‌خانم صبر و حوصله فاطمه را مثال‌زدنی می‌داند؛ دختری که در دوسه‌سال اخیر برای نگهداری خواهر و برادر کوچکش کمک‌دست مادرش بوده و حالا برای دوخت پرچم و پختن پیراشکی به نوع دیگری به مادر کمک کرده است: «کمک‌کردن را دوست دارم. پارسال که مادرم تصمیم گرفت آش بپزد و اطراف حرم توزیع کند، همراهش بودم. امسال هم وقتی قرار شد پرچم بدوزد، با وجود اینکه خیاطی بلد نیستم، دلم می‌خواست کمک کنم.»

او با دقت دست مادربزرگ و مادرش را موقع کارکردن با چرخ خیاطی نگاه می‌کرد تا در موقع استراحت آنها گوشه‌ای از کار را بگیرد. گاهی هم با قیچی برای برش پارچه به عطیه‌خانم کمک می‌کرد: «بهترین حس را داشتم. وقتی پارچه‌ای را سوزن می‌زدم که هویت مرا نشان می‌داد، بیشتر عاشق آب و خاک کشورم می‌شدم و دلم می‌خواستم به همه بگویم باید با حضورمان در خیابان نقشه دشمن را نقش‌برآب کنیم.»

به ایرانی‌بودنم افتخار می‌کنم

امیرحسین و برادرش، علی، مسئول توزیع پیراشکی و چرخاندن ظرف خرما بین جمعیت بوده‌اند. امیرحسین دوازده‌ساله است و بیشترین کمک را در پخت پیراشکی به مادرش کرده است. او همان‌طور که برادر کوچکش را سرگرم می‌کند، می‌گوید: وقتی با خانواده‌ام به اجتماع مردمی رفتیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، بچه‌هایی بودند که میله بزرگ‌ترین پرچم را به دست گرفته بودند و آن را در آسمان می‌چرخاندند. دلم می‌خواست من هم این کار را انجام دهم.

چرخاندن پرچم در بین جمعیت برای امیرحسین لذت‌بخش بوده است: «بزرگ‌ترین پرچمی که در مراسم وجود داشت، در دستم بود و من با دیدن آن که چطور در آسمان می‌چرخید، به وجد آمده بودم و بیشتر از همیشه به ایرانی‌بودنم افتخار می‌کردم.»

او با زبان کوکانه‌اش می‌گوید: افتخارکردنم به‌دلیل این بود که این جمعیت برای دفاع از کشورشان به خیابان آمده بودند و همه همدل و یک‌صدا بودند.

توزیع سربند ایران

او در شب‌‎های بعد سربند ایران را بین بچه‌های هم‌سن‌وسال خودش توزیع می‌کرد: «اول خودم و برادرم علی که دوسال از من کوچک‌تر است، سربند را می‌بستیم و تعدادی از این سربند‌ها را بین جمعیت توزیع می‌کردیم. به‌جز بچه‌های هم‌سن‌وسال خودمان، سالمندان و جوانان زیادی از ما سربند می‌گرفتند و همین موضوع ما را تشویق کرد تا باز هم با پول توجیبی خودمان سربند بخریم و به مراسم ببریم.»

او از اینکه به مادرش در پخت پیراشکی کمک کرده است، به خودش می‌بالد و می‌گوید: خمیر پیراشکی را ورز می‌دادم تا نازک شود و گاهی هم خمیر را از مواد پر می‌کردم تا مادرم زودتر آنها را سرخ کند.

عطیه‌خانم به میان حرف پسرش می‌آید و می‌گوید: او و علی شب‌ها در اجتماع مردمی کمک من و پدرشان هستند و از خواهر و برادر کوچک‌ترشان مراقبت می‌کنند.

چندساعتی تا مراسم اجتماع مردمی نمانده است. پیراشکی‌های عطیه‌خانم حاضر است. امیرحسین، پسر بزرگ‌تر عطیه‌خانم، با دقت به مادر کمک می‌کند تا پیراشکی‌ها را داخل ظرف بچیند. از طرف دیگر، فاطمه، دختر بزرگ‌تر خانواده، سس‌های تک‌نفره را در پلاستیک می‌گذارد. سروصدای محمدحسن و عاطفه در خانه پیچیده است. مادر عطیه‌خانم دو نوه کوچکش را سرگرم می‌کند تا دخترش بتواند با خیال راحت پیراشکی‌ها را برای توزیع در اجتماع مردمی آماده کند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.